عـــشق منهای دروغ
خیلی زود دیر میشه





سلام

خوبید دوستای عزیز؟چندساله نبودم

خیلی اتفاقات افتاده که سر فرصت براتون میگم

انشاالله که دنیا به دلخواه شما باشه.فعلا


+ نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1392 | ساعت2:6 | توسط مرتضی |


دوست دارم بنویسم اما...

                                  توانم نیست.

دستانم قلم را پس می زنند و

 دیوار سکوتم بالاتر میرود تا ناکجاهای وجودم.

بی حوصله ام

و خسته از همه چیز و همه جا

 اما هنوز جرئت دل کندن هم ندارم.

 چون نا امیدی=با مرگ است

چون دیگر فقط و فقط امید آخرم توهستی...


+ نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1390 | ساعت2:15 | توسط مرتضی |


خــــــــــــــدا...؟...؟


+ نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390 | ساعت1:33 | توسط مرتضی |


نایت اسکین

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390 | ساعت17:10 | توسط مرتضی |


 

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار
باید به بی گناهی دل اعتراف کرد

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اردیبهشت1389 | ساعت18:7 | توسط مرتضی |


گل من خبر نداری
دل گلدونت میمیره.
اگر تو پزمرده باشی
گلدونت برات میمیره.
گل من نگو که آنجا
دل تو برام می گیره.
ساده دل نباش گل من
نکنه یه وقت شکستی.
آخه داره اشکای من
میریزه.
نمی دونی خاطر تو
 واسه من چقدر عزیزه.گل من خبر نداری

دل گلدونت میمیره.

 اگر تو پزمرده باشی

 گلدونت برات میمیره.

 گل من نگو که آنجا

 دل تو برام می گیره.

ساده دل نباش گل من

 نکنه یه وقت شکستی.

 آخه داره اشکای من

 میریزه.

 نمی دونی خاطر تو

 واسه من چقدر عزیزه.

 



+ نوشته شده در پنجشنبه 9 اردیبهشت1389 | ساعت23:26 | توسط مرتضی |


همیشه از خوبی آدمها برای خودت یه دیوار بساز

و هر وقت به تو بدی کردند

فقط یه آجر از دیوار بردار

بی انصافی که کل دیوارو خراب کنی

 

روز عشقتونم مبارک


+ نوشته شده در سه شنبه 4 اسفند1388 | ساعت13:21 | توسط مرتضی |


اي كاش شبي لايق ديدار تو باشم

از پرده دل راز نگهدار تو باشم

دستم  تهي و نيست كلافي به بساطم

تا بر سر بازار خريدار تو باشم

يك عمر به دنبال امان بودم وصحت

منت نه و بگذار كه بيمار تو باشم

اي سايه لطف همه جا روي سر من

بگذار كه در سايه  ديوار تو باشم

اي كاش شبي آيد ودر جامع سهله

با چشم دلم زائر رخسار  تو باشم

 


تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولد

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولد

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولد

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولد

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولدت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــا رك

 



+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388 | ساعت20:53 | توسط مرتضی |


امشب آرزوهایت را روی بال فرشته ها بزار

 و تا رسیدن به  آسمان  دعا کن.

صدای اجابت که به دلت رسید منو فراموش نکن.

عیدتان مبارک


+ نوشته شده در جمعه 6 آذر1388 | ساعت23:44 | توسط مرتضی |


 هوای تو  

 

ديشب دوباره از خواب پريدم.خيالت در خواب هم ما را رها نمي

 

كند.ديشب دوباره باز از صداي گريه هاي خود از خواب پريدم.باز هم

 

مرا لرزه در بدن انداخت. صداي تپش قلبم گوش آسمان را كر كرد و مرا

 

به ياد روزهايي مي انداخت كه با شوق و اشتياق تمام خود را براي ديدن

 

تو آماده مي كردم.ديشب دوباره در خواب صداي فرياد هاي دوستت دارم

 

 خود را شنيدم كه اين سكوت آباد را كر مي كرد با اينكه مي دانم اكنون

 

دست هايت گرما بخش دست هاي ديگريست و نگاهت در چشم هاي

 

ديگري خيره شده ولي...!

 

دلم براي خودم تنگ مي شود گاهي...


+ نوشته شده در شنبه 30 آبان1388 | ساعت0:0 | توسط مرتضی |


 

براي رفتن عجله داشتي.

هميشه کفشهايت دم در بود.

 اگر لحظه‌اي کنارم مي‌نشستي همه‌اش به در نيمه باز اتاق چشم مي‌دوختي و به

عقربه‌هاي ساعت اشاره مي‌کردي.


مي‌گفتي حرفهايت را تند تند بگو. شايد فردا کنارت نباشم.

 مي‌گفتم مگر به چشم تو فرشته نبودم.

مي‌گفتي جاي فرشته‌ها روي زمين نيست.

اگر مي‌خواهي زنده بماني ديگر نبايد فرشته باشي.

 بعد از من با هزار گرگ و شيطان بايد دست و پنجه نرم کني؛ سعي کن تغيير کني.

از تغيير مي‌ترسيدم، اما تو هم حاضر به ماندن نبودي.

چند سال از جوانيم را بين اين دو راهي گذراندم. يا بايد تغيير مي‌کردم و يا نابودي را

انتخاب مي‌کردم.

تا اينکه بخاطر تو، بخاطر عشق، بخاطر لحظه‌هاي قشنگي که با هم داشتيم نابودي را

انتخاب کردم و با تو ماندم.

ولي تو حاضر نشدي بخاطر من به ساعتت نگاه نکني و هر روز دلم را با جمله‌هاي

سَفَريت ‌لرزاندي.

 تا اينکه يک روز صبح که از خواب بيدار شدم، تو را نديدم، فقط يک نوشته از تو روي

طاقچه بود که نوشته بودي

 «فرشته زمان رفتن من رسيده است، ولي تو آدم نشدي. مواظب خودت باش. خداحافظ...»


بعد از تو تمام بدنم بوي مرداب گرفته بود.

 پشت پنجره خيلي منتظرت مي‌نشستم، فکر مي‌کردم دوباره دلت هواي مرنضی ات را مي‌کند... اما نکرد.


رفيق قديمي! خوب شد که رفتي.

 جاي فرشته‌ها در آسمانهاست؛

 خوب شد که از من خواستي آدم  شوم.

 تو را  نتوانستم فراموش کنم.

ولی تو  مرا فراموش کردی.

 فکر کن از اول مرتضی ‌اي نبوده؛

 چون مرتضی تو همين ديروز آدم شد.

 

tanham


+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388 | ساعت23:21 | توسط مرتضی |


 

 

عشق  ــــــــــــ  دروغ  =====  ؟؟؟؟؟؟

 

عشق  ــــــــــــ  دروغ  =====  خـــــــدا

 

عشق  ــــــــــــ  دروغ  =====   عشق مولا علی(ع) به حضرت فاطمه(س)

 

عشق  ــــــــــــ  دروغ  =====  عشق به خدا

 

عشق  ــــــــــــ  دروغ  =====  تو این دنیای کم پیدا میشه


+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388 | ساعت2:34 | توسط مرتضی |


خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ، ولي جا نشد .

پس گذاشتمش تو جيبم ، ولي جا نشد .

 در كيفمو باز كردم ، ولي جا نشد .

 تصميم گرفتم ببرمش توي اتاق ، ولي جا نشد .

 بنابراين يه خونه براش گرفتم ، ولي جا نشد .

با خودم گفتم : يه باغ ! آره ! ولي جا نشد .

 پس گذاشتمش توي قلبم ،

 حالا ديگه جاش خوبه خوبه ...

 تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه

يعني چي !!!!!!


+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 | ساعت0:40 | توسط مرتضی |


پسرک هیـــچی نداشت جز یـــــه ســـازو یــــه صـــــدا

 

 ســـازو و عشقشـــم گــذاشت پــای یه نـــگاه

 

 مـــا امــــا افـــسوس رنـــگ تــــقدیر تـــار عــــشقمو بــرید

 

 امــا افـــسوس کـــه غــــــریبه رو ســـــر مــن تـــو رو دید.

 


ادامه مطلـب

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388 | ساعت18:5 | توسط مرتضی |


الهم رب شهر رمضـــــــان الذی انزلت فیه القران

وافترضت علی عبادک فیه الصیام

صل علی محمد وال محمد

 

سلام به دوستای گلم.

نماز روزه هاتون مورد قبول حق باشه.ماه میهمانی خدا جونم بر همتون

مبارک.انشاءالله تو این ماه پر برکت و پر از رازو نیاز هرچی میخواید خدا

جون به تک تک شما ها بده.

فقط دوستای نازم  یه خواهش عاجزانه از شو ماها دارم.

ازتون خواهش میکونم تو این ماه عزیز وقتی دارید با خدا جون با زبان

روزه و سر سجادههای سبزتون  و سر سفره های پر برکت  سحر  و

افطار   با خدای مهربون و قادر  رازو نیاز میکنید

برای مــــــادر منم  دعـــــا کنید.مادرم حالش بده.دعـــا کنید

شـــــفا پیدا کــــنه.

چون خدا جون  دعــای بندههای روزه دارشو زودتر براورده میکنه.

 

میدونم خـــــــیلی گلید  و ماه هستید.

از همتون تشکر میکنم.و آرزوی قبولی طاعات و عبادات را برای تک تک شماها دارم.

مرسی و ممنون .     

                                                                   مرتضی


+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388 | ساعت0:15 | توسط مرتضی |


 

 

پروردگارا
دست هایم را بگیر و مرا برای تماشای ستارگان محبتت به عرش ببر
می خواهم آنها را بشمارم
دست هایم را بگیر و مرا با نسیم مهربانیت آشنا کن
می خواهم خنکی اش را بر روی گونه هایم حس کنم
دست هایم را بگیر و لانه عشق را به من نشان ده
می خواهم معشوقان واقعی را ببینم
دست هایم را بگیر و درخشش قلب پاک لاله در آبی دریای ایثار را نشانم ده
می خواهم پاکی قلبش را احساس کنم
و در آخر دست هایم را بگیر و خانه قلبم را به
من نشان ده
چون می خواهم بر سر درش نام تنها معشوقم را حک کنم و بزرگ بنویسم: 
                                  به نام  آفریننده من وتو


+ نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388 | ساعت15:47 | توسط مرتضی |


نابينا گفت : دوستت دارم

 

 ماه گفت تو که منو نمي بيني؟ چطوري دوستم داري .

 

 نابينا گفت :اگه مي ديدمت ؟ عاشق زيبايت مي شدم .

 

اما حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم...

 


+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388 | ساعت13:8 | توسط مرتضی


زانوهامو بغل كرده بودمو نشته بودم كنار ديوار

ديدم يه سايه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد


ادامه مطلـب

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388 | ساعت12:38 | توسط مرتضی |


باورم کن خیـــــــلی تنهام

 

باورم کن ای عـــــــــــزیزم

 

تا تمــــموم زنـــدگیمــو ٫من به پـــای تو بــریزم.

 

باورم کـــن خــیلی خــستم

 

باورم کـــن دل شـــکســتم.

 


ادامه مطلـب

+ نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388 | ساعت1:18 | توسط مرتضی


          السلام علیک یا صاحب الزمان(ادرکنی)

                     آقا جون کی میای ٫چشم انتظارتیم 

+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388 | ساعت1:10 | توسط مرتضی


یه قایق شکسته بودم  تو یه رودخانه شناور

 

یه مسافر غریـــــــبه  که نــداره یـــارو یــــاور

 

ضــربه های موج وحشی روی قـــــلب چــوبی مـــــن.

 

نتونسته حتی یه ذره کــم کنه از خوبــی من

 

از خـــــــوبی مــــن.


ادامه مطلـب

+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388 | ساعت13:26 | توسط مرتضی


دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه

یه عمره حال وروز من همینه

کسی به پای گریه هام نمیشینه...                                       

سلام برآشنایان دیروزودوستان امروزم!

بازم دوباره دلم گرفته وبازم اشکام به خودشون اجازه دادن که ازچشام جاری بشن نمیدونم

واقعانمیدونم بااینهمه تنهایی ودلتنگی چیکارکنم ؟

نمیدونم چه کاری درسته وچه کاری غلطه ؟

نمیدونم به حرف کی گوش بدم؟اصلانمیدونم کی خیروصلاحمومیخوادوکی نمیخواد؟


ادامه مطلـب

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388 | ساعت2:59 | توسط مرتضی


سلام؟؟

خدا یا چرا این دنیا اینجوری شده؟؟

چرا همش    دروغـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چرا دیگه نمیشه حتی به صمیمی ترین دوستم  هم اعتماد کرد.

خدایا چرا؟؟  چرا؟؟؟

خدایا چرا به آن کسی که از چشم بهم نزدیکتره و اعتماد کامل داریم

 

در حق آدم نامردی میکنی و تمام   وقـــــــــــــــــــــتی که در کنارمه

 به جز دروغ  چیز دیگه ای  نمیگه.

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388 | ساعت14:16 | توسط مرتضی


آي آدما؟ آي غنچه ها؟ آي کوچه ها؟ تو رو خدا بگين نره

پياده ها؟
سواره ها؟
مسافراي جاده ها؟
تو رو خدا بگين نره
اگه بره؟
من حرفامو به کي بگم؟

آخه من هم عاشق شدم؟
داره ميره؟
من چي بگم؟

آهاي شبا؟ ستاره ها؟ ترانه ها؟
اگه بره؟


ادامه مطلـب

+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388 | ساعت1:55 | توسط مرتضی


و گلي تازه به دنيا آمد

خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد....

خار رنجيد ولي هيچ نگفت

ساعتي چند گذشت ، گل چه زيبا شده بود

دست بي رحمي آمد نزديك ، گل سراسيمه ز وحشت افسرد

ليك آن خار در آن دست خليد

و گل از مرگ رهيد

صبح فردا كه رسيد خار با شبنمي از خواب پريد

گل صميمانه به او گفت : سلام....


+ نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388 | ساعت2:28 | توسط مرتضی


Salam Salam Man omadam. Alan seday mano az chalos mishnavid. Jaton khali alan lab darya neshastam ro ye sakhre.vay vay che havai dare nam nam baron miyad v az ye taraf dige mojay darya be shedat b sahel mikhore.vagean jat khaliy  vagean.jato por por kardam. Felan

+ نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388 | ساعت1:23 | توسط مرتضی |


من عاشق این آهنگ رضا صادقیم.

چقدر سخته که عــشقت روبروت باشه نتونی هم صــداش باشی

چقدر سخته که یک دنیــا بـها باشی نـتونی یک رهــا باشی

چقدر سخته که بارونی بـشی هر شـب نتونی آسـمون بـاشی

چقدر سخته که زندونی بمونی به درو دیوار نتونی هم زبان باشی

چقدر سخته چـشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته که عشقت آسمان باشه ولی آسون بگن چنده

چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه نتونی ناجی عشق باشی

چقدر سخته که رفتن راه آخرشه نتونی راهی عشق باشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی بپوسی خسته و ویرون شی

چقدر سخته که دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی

چقد سخته نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه

چه بدبخت گلی که مونده تو گلدون غمش یه قطره بارونه


+ نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388 | ساعت23:3 | توسط مرتضی


 

يادته يه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گريه کنی برو زير بارون که نکنه نامردی اشکتو ببينه

و بهت بخنده.

گفتم اگه بارون نيومد چی؟

گفتی اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمون گريش می گيره.

گفتم يه خواهش دارم وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار.

گفتي به چشم ...

حالا امروز من دارم گريه می کنم اما آسمون نمی باره.

تو هم اون دور دورا ايستادی و داری بهم می خندی ...


+ نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388 | ساعت0:31 | توسط مرتضی


دیشب چشم هایم را بر هم گذاشتم و آرزویی در دل کردم

آرزویی هر چند بچه گانه

هر چند از روی دل

هر چند میدانم ممکن است به آرزویم نرسم 

ولی حتی اگر به آرزویم نرسم،

من تا آرزوها

و هر جا که درها را باز کنی با تو هستم

و خواهم بود...

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد 

باز هم


+ نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388 | ساعت2:57 | توسط مرتضی |


وقتی که تنها میشم خیلی دلم می خواد با یکی درد دل کنم.

وقتی با خودم خلوت میکنم٫هر وقت از کاری که کردم پشیمون میشم.

وقتی از دست کس ناراحتم٫قلم را بر میدارم و مینویسم.

قلم من٫محرم اسرار  من شده.

هیچ وقتی گلایه نمیکند که بسه دیگه چقدر ناله میکنی٫چقدر گریه میکنی مرتضی.

قلم خیلی آروم تمام خوشی و ناخوشی ها را ثبت میکنه.

تا حالا یک بار هم نگفته تورا خدا مرتضی تمومش کن٫دیوانم کردی.

قلم با سکوتش فریاد سر میده:

دوستان هر وقت دلتون گرفت دست به قلم بشید٫مطمئن باشید صبوری قلم بی همتاست.

 


+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388 | ساعت3:22 | توسط مرتضی |